تبليغاتX
Cinema

شب است. در بیابان آیداهو پرنده پر نمی زند. مایک و اسکاتی آتش روشن کرده اند و روبروی آن دراز کشیده اند.

اسکاتی : چقدر حس خوبی داره اینکه آدم از همه چیز جدا افتاده باشه.

مایک : آره.

اسکاتی : وقتی داشتم خونه رو ترک می کردم خدمتکار ازم پرسید کجا میرم.

منم گفتم : «هر جا. چه فرقی می کنه. روزت خوش!»

مایک ]به آسمان سیاه بالای سرش نگاه می کند[ : پس شما خدمتکار داشتید!

اسکاتی : آره.

مایک : اگه من یه خونواده معمولی داشتم،

 و خوب بارم می آوردن،

الان آدم سازگارتر و نرمالی بودم.

اسکاتی : بستگی داره به چی بگی نرمال!

مایک : آره، خب... می دونی... نرمال دیگه،

 مثلاً، یه مادر و یه پدر و... یه سگ و... از همین جور مزخرفات...

نرمال دیگه... نرمال.

اسکاتی : یعنی شما یه سگ نرمال نداشتین؟!

مایک : نه نداشتم.

اسکاتی : یعنی یه پدر نرمال هم نداشتی؟

مایک : نه سگه رو داشتم و نه پدر نرمال و نه هر چی...

حالا اشکالی نداره. من برای خودم غصه نمی خورم.

منظورم اینه که... من احساس می کنم که،

خب می دونی... یه جورایی احساس می کنم بازم نرمالم.

اسکاتی ]پوزخند می زند[ : حالا پدر نرمال مثلاً چه جوریه؟

مایک : نمی دونم

]سکوت[

.

.

.

.

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت توسط رضا جمالی |


نام فیلم : جویندگان

کارگردان : جان فورد

بازیگران : جان وین ، جفری هانتر ، ورا مایلز ، وارد باند

 

خلاصه داستان : سرخ پوستان کومانچی حمله ور می شوند و بیشتر اعضای خانواده ادواردز را به

قتل می رسانند. پس از چندی ایتان ادواردز به اتفاق مارتین پسر جوانی که ایتان سالها پیش از 

چنگ سرخ پوستها نجات داده ، سرسختانه به جست و جو برای یافت دختر کوچک تر خانواده

((دبی)) ادامه می دهند...

 

 

 

هیچ چیز برای یک وسترنر خسته وتنها که در بیابان سرگردان است بهتر از یک خانه دنج و ساکت و

تاریک در وسط همان بیابان نیست.

وقتی که در ابتدای فیلم درخانه باز می شود وایتان (جان وین) به سوی خانه می آید و دوباره در 

سکانس پایانی فیلم در نمایی تقریبا مانند همان نمای ابتدایی دیده می شود اما اینبار ایتان به

سوی بیابان می رود و در بسته می شود و تماشاگر به این می اندیشد که سرانجام او چه می شود و

آیا دوباره به دل بیابان می زند یا پیش همان آدم های آشنا و مهربان می ماند؟

فیلم از لحاظ شخصیت پردازی خیلی حرفه ای وخوب است زیرا تماشاگر به راحتی با شخصیت ها 

ارتباط برقرار می کندو گاه بعضی از کارهای احمقانه آنها را پیش خود توجیه می کند ، اما فیلمنامه در

بین شخصیت هایش یکجا گاف می داده و آن هم شخصیت دختر سرخ پوستی است که با یکی

از وسترنرها ازدواج می کند و سپس به طرز عجیبی کشته می شود و سوال هایی که از جانب مرگ

او مطرح می شود هیچگاه جواب داده نمی شود.

جان فورد در این اثر به یادماندنی اش  به زیبایی با رنگ ها بازی کرده است ، آن آسمان کاملا آبی ، و

آن بیابان خاکی و زرد به شدت در هنگام دیدن این فیلم نوستالوژی فیلم های وسترن رنگی را یادآور 

می شود و یا آن لباس قرمز رنگ ایتان و خیلی چیزهای دیگر ...

سفر به سبک جان فورد در اینجا همراه شده با انتقام و کندوکاوی جنون آمیز که باعث شده 

تماشاگر ظرف 2 ساعت واقعا از فیلمی که دیده راضی شود. و هنگامی که آن موسیقی سحرانگیز

پایانی شروع می شود بیننده مطمئن می شود که یکی از بهترین وسترن ها را تماشا کرده است.

............................................................................................................................

این مطلبم  رو تقدیم می کنم به سرپیکوی عزیز چون می دونم عشق جان فورد هست و از این فیلم 

 هم خیلی خوشش میاد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت توسط رضا جمالی |


نام فیلم : پروژه جادوگر بلر

کارگردان : دانیل مایریک ، ادوارد سانچز

بازیگران : هیتر داناهیو ، مایکل ویلیامز ، باب گریفین ، جیم کینگ

 

 

خلاصه داستان : در اکتبر 1994 سه دانشجوی فیلمساز ، به برکیتزویل در حوالی مریلند می روند

که پیش تر بلر نام داشت. هدف آنها ساختن فیلمی درباره افسانه جادوگر آن منطقه برای پروژه

پایان سال تحصیل است...

 

 

سه دوست ، یک دوربین ، جنگلی بی پایان و سرد

قبل از آنکه به خود فیلم بپردازم باید درباره تاثیرات آن صحبت کنم. فیلم پروژه جادوگر بلر انقلابی بود

در سینما هم از لحاظ تکنیک و هم از لحاظ گویش داستانی و به نوعی احیا کننده سینمای ترسناک

(نه به معنی مبتذل کلمه) و کم کم آن هیولاهای مسخره و کم رمق این ژانر که از مد افتاده بودند و

این ژانر به جای اینکه تماشاگر رابترساند به نوعی او را به خنده می انداخت اما این فیلم تمام قواعد

ژانر را شکست راه فرعی که برای جلب مخاطب استفاده کرد به خوبی به ثمر نشست و تبدیل به

اثری یگانه و فوق العاده شد.

در اینکه فیلم بیننده را از صندلی اش هنگام تماشا جدا می کند و به درون خودش می برد  هیچ

شکی نیست. فیلم پروژه جادوگر بلر به قدری ماهرانه با مخاطبش ارتباط برقرار می کند که بعد از

چندین دقیقه که از مدت زمان آن می گذرد تماشاگر در اینکه دارد یک فیلم سینمایی می بیند یا

مستند به کلی شک می کند و کاملا آن احساس سرما و ترس درون فیلم به او منتقل می شود.

تکنیک دوربین روی دست کاملا در فیلم جواب می دهد و این تکنیک در سراسر فیلم در پیشبرد

هدف کمک می کند ، استفاده نکردن از موسیقی نیز در انتقال حس مستند گونه کل ماجرا نکته 

مهمی بوده که کارگردانان آن را به خوبی متوجه شده اند.

حرکت های دوربین برعکس نمونه های اغراق شده دیگر فیلم ها اصلا آزار دهنده نشان نمی دهد

(چون به جا از آن استفاده شده) ، طراحی صحنه در حس بی انته بودن جنگل کاملا موثر است ،

بازی سه بازیگر اصلی در خود کمترین اغراقی ندارد که اگر اینطور بود موقعیت کل فیلم به خطر می افتاد.

این فیلم خیلی بهتر از فیلم هایی است که می خواهند زورگی به تماشاگر حس مستندوار بودن 

بدهد عمل می کند و در مرتبه خیلی بالاتری نسبت به آنها قرار می گیرد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت توسط رضا جمالی |


نام فیلم : داستان استریت

کارگردان : دیوید لینچ

بازیگران : ریچارد فارنزوورت ، سیسی اسپیک ، هری دین استنتن ، اورت مگیل

 

 

خلاصه داستان : آلوین ری استریت پیر مرد هفتاد و سه ساله ای اهل لونز ایالت آیوا ، وقتی 

میفهمد برادرش در بستر مرگ است ، می خواهد برای آخذین بار او را ببیند. اما چشم هایش ضعیف تر 

از آن است که تواند رانندگی کند. سرانجام آلوین با ک جور ماشین چمن زنی سفر خود را آغاز می کند.

 

 

 

چه چیزی باعث میشه یه پیرمرد  73 ساله ، 317 مایل رو با یک ماشین چمن زنی  طی کنه؟

خودش جایی از فیلم میگه که این کار رو برای زیر پا گذاشتن غرورش انجام میده ، البته این پاسخ

قانع کننده ای است اما می توان به فراتر از آن هم فکر کرد به نظر من او (آلوین استریت) این کار را 

برای عشق به جاده ، عشق به بودن و آن تک لحظه خنده برادرش انجام داده است.

در طول سفر آلوین با آدم های مختلفی بر می خورد ( آن دختر که از خانه فرار کرده ، آن 

جوان های دوچرخه سوار ، آن زن و شوهر مهربان ، آن پیرمرد که مثل خودش در جنگ بوده ، آن 

دو قلوهای تعمیرکار ، آن کشیش و دست آخر برادرش ...) که هریک از آنها می توانند با اندازه خود

آلوین مصیبت کشیده باشند و دیوید لینچ چه عالی در همان زمان های کمی که با این

شخصیت های فرعی رو به رو هستیم یک حس نزدیکی و درک کردن آنها را برای تماشاگر ایجاد می کند.

اما خود من به شخصه با دختر آلوین یعنی رز خیلی راحت ارتباط برقرار کردم ، آن نگاه های 

معصومانه ، آن لکنت زبان به یاد ماندنی و آن خنده های ریزش هنگامی که پدر به او می گوید که

می تواند 100 سال زندگی کند.

در کل در این فیلم هیچ شخصیت سخت و دشواری وجود ندارد که نتوان با او ارتباط برقرار کرد.

داستان و روند فیلم به قدری مجذوب کننده و زیباست که تماشاگر را محو تماشای خود می کند. 

استفاده از موسیقی متن در هنگام حرکت در جاده به زیبایی صورت گرفته.

سکانس پایانی ( که واقعا جز بهترین سکانس های سینماست!) در خود نوعی شور و عشق را

پنهان کرده که واقعا تماشاگر را از دیدن این فیلم عالی راضی می کند.

سکانس اعتراف به کشتن یک سرباز خودی در کافه هیچگاه از یاد نمی رود.

وقتی تیتراژ انتهایی فیلم می آید ذهنت مشغول خیلی چیزهاست ، رز که کنار پنجره در فکر

بچه هایش است ، آن زن که گوزن ها را زیر می گرفت آیا باز هم بلایی سر گوزن هایی که

دوستشان داشت می آورد ، آیا آن دختر تنها به پیش خانواده اش باز می گردد و آیا باز لایل و آلوین با

هم نظاره گر آسمان پر ستاره می شوند...

.........................................................................................................................

این هم متن ترانه جدید استاد محسن نامجو با نام "دهه شصت" البته موقع خوندنش مدام

صدای محسن نامجو رو تو ذهنتون تداعی کنید تا حسابی کیفور بشید:

روزی که خرید مادر کیف مدرسه، قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید
روزی که سخت حل می ‌شد اصل هندسه، دبیر همدانی، صد کاروان شهید
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واجبست بر تو، پای نشئگی

روزی که رفت بر باد

روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

تا باد چنین باد، داد و بیداد که تا باد چنین باد

روزی که خط‌کش تصویری شکست میانه‌ی تنبیه

روزی که زنگ خانه‌ ها صوراسرافیل بود

روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح

روز لکه‌ی آب شور چشمت بر غلط دیکته

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی باد، علی‌آباد

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو

روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه

روز اشاعه‌ی سخنان نوآموخته

روز تعریف پرهیجان فیلم هندی

روزی که رید بر تو دختر همسایه

روزی که درّید پدرت را کشور همسایه

روزی که مرگ از در بسته، ز پنجره تو آمد

روزی که دو کانال بود، یک به جنگ می‌رفت، از دو «واتو واتو» آمد

روزی که رفت بر باد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که رهبر، نوجوان تانک‌خورده بود

روزی که آستین کوتاه، لگد میان گرده بود

روزی که ریش

روزی که زیر بغل پاره

روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود

روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کِرک بود

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که چمران بر پارک‌وی آرام خسبید

روزی که فوزیه در کربلا شد شهید

روزی که شاه رفت، جمهوری یک‌بانده شد

روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود

روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود

آن نوشابه که هشت‌ساله کنار حضرت معصومه خوردم‌اش، مادر خریده بود

سبز بود، سون‌آپ بود

روزی که شهوت هنوز در حومه‌ی شهر بود

روزی که در استعاره‌ی فلک، قطره بحر بود

روزی که دنیا تمام می‌شد، هر هفته جمعه‌ها غروب

روزی که آخرین لذت، «گزارش هفتگی» بود

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که سرد بود

حرام شطرنج و تخت‌نرد بود

تنها حلال باری این رنگ و روی زرد

تنها حلال افیون و گرد بود

روزی که پایان بود، پادگان بود

تهران نبود، خیابان دشت آزادگان بود

طراحی کتکولریتس، قدسی قاضی نور

خشم شدید برف ‌روب فقیر، روح جهان کارگری، پله‌ی عبور

انگشت یخ ‌زده‌ی پسر روزنامه‌ فروش

یخ شکسته با اشاره‌ی انگشت

عقده به تیراژ پنج ‌هزار تا

از آسمان میکروفن می ‌بارید جبراً

گوساله هم یکی را بلعید سهواً

«دختر به‌نام نل»

در های و هوی شهر

در جستجوی عدن ابد، پارادایس بود

در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش

یا موهای منفصل از گردن پدربزرگ

در لای چرخ کالسکه

در لای عین چرخ کالسکه

در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه

در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار

بسی رنج بردیم در این سال سی

که رنج برده باشیم فقط، مرسی مرسی مرسی مرسی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت توسط رضا جمالی |