
اطلاعات به ما میگوید که برای بازگشت به فضای حماسه های رمی
ژانر محبوب دهه های1950 و 1960 هالیوود فیل هوا کرده است.
برای همان فصل افتتاحیه رویارویی میان ارتش رم و وحشی های قوم
ژرمن عملا جنگلی را در انگلستان به آتش کشیده است. شانزده هزار
تیر شعله ور به آسمان پرتاب شده است.مقدار زیادی قلع و قمع و خون
و نعره به کار رفته است و صد البته سیاهی لشکر بی دریغ تا آن پانزده
دقیقه اول شکل بگیرد.
در حالی که میزان مهابت این فصل از گلادیاتور بر خلاف فیلم دخلی به
آنچه در باقی اوقات میگذرد ندارد.(فقط میخواستم ببینید ابهت فیلم تا چه
حد هست).
ضمنا بازسازی بناهای آشنای رم باستان بسیار پر ابهت و زیبا جلوه میکند
و کار شرکتی است که کار بر روی جلوه های ویژه فیلم هایی همچون جنگ
ستارگان و جنگ دنیاها بوده است.
وجود صحنه های جدال و جنگ گلادیاتوری با تدوین بسیار عالی و ماهرانه
پرداخت شده است.
فیلم به طرز اعجاب آوری که کمتر میتوان از فیلم های تاریخی انتظار داشت
عالی است.
البته ریدلی اسکات در هنگام ساختن فیلم حتما نگاهی نیز به فیلمهایی مثل:
سقوط امپراتوری رم(آنتونی مان 1964) و فیلم استاد کوبریک یعنی اسپارتاکوس
داشته است.
انتخاب نقش ها نیز بسیار عالی و بی نقص است .
راسل کرو با آن قیافه و هیبتش واقعا به نقشش ما آید و خواکین فینیکس حس تنفر
تماشاگر را به خوبی و رالحتی برمی انگیزد.
موسیقی فوق العاده فیلم نیز که کار هانس زیمر است به راحتی در یادها
می ماند.
گلادیاتور کار دشواری را با هزینه ای دشوارتر به انجام می رساند :تبدیل
کردن ماجرای دراماتیک غروب یک امپراتوری به یک اکشن فوق العاده
و عالی.
تنها راه تقدیر از این فیلم هم اسکار بود که در سال 2000 اسکار بهترین
فیلم و بازیگری نقش اول مرد را نصیب خود کرد.
دو شخصیت اصلی فیلم مایکل مان مثل شخصیت های فیلم های هوارد هاکس
سخت دلبسته حرفه شان هستند و در این راه حاضرند زندگی شخصی شان را
نیز فنا کنند.
"وینسنت هانا" در حال سپری کردن سومین تجربه ناموفق ازدواجش است و
"نیل مکالی" نیز به همکارش کریس توصیه میکند هنگامی که این حرفه رو
انتخاب کردی باید در مدت کمتر از سی ثانیه همه چیز رو ترک کنی.
به همین دلیل بازی موش و گربه پلیس و سارق بیش از آنکه مثل فیلم های
قراردادی ژانر مبتنی بر قاعده نبرد خیر و شر باشد دستاویزی هست برای
دو مردی که از حرفه ای که دیوانه وار دلبسته آن هستند بیشتر لذت ببرند.
مان مثل همیشه و به سبک عصر کلاسیکش با دقت و تاملی وسواس گونه
به بازآفرینی جزئیات میپردازد و در عین حال درک عمیق و کاربرد
استادانه اش از فضا و معماری را که یادآور استاد میکل آنجلو آنتونیونی
است به نمایش میگذارد.
فیلم محل تلاقی نقاط اوج دو سبک بازیگری سینمای آمریکاست:
بازی درون گرا و غیر احساسی دنیرو با سبک برونگرای پاچینو.
ابتدا قرار بود نقش کریس را به جای کلیمر کیانوریوز بازی کند اما مدیر
برنامه های کیلمر ظاهرا آدم زرنگ تری بوده.
پس از نمایش فیلم ریوز از این ناکامی به عنوان بزرگترین حسرت زندگی اش
نام برد اصلا ولش کن خیلی زرد شد.
پایان فیلم هم حالتی حماسه گونه و شاهکار دارد.
.................................................................................................
میخواستم در پایان درباره ادعای یکی از بازدیدکننده ها که گفته بود مطالب این
وبلاگ دزدی است توضیح دهم:
باید بگم من یک دفترچه دارم که درباره اولین حس بعد دیدن فیلم ها است
و حدودا 3000 تا فیلم توش نوشته ام که همشو خودم نوشتم و این کار رو بعد از
دیدن هر فیلم انجام میدم و تمامی مطالب وبلاگ رو از رو همون دفترچه خودم مینویسم
نمیدونم شاید دوستان اون عزیزی هم که اون کامنت رو گذاشته بوده با من تلپاتی دارن؟؟
در آخر باید بگم نمیدونم چرا تو این مملکت تا هر کی میاد یه خودی نشون بده سریع
میزنند تو حالش و هزار تا انگ بهش میچسبونند.

در نمای پایانی فیلم که دوربین از فراز صخره های مرتفع به سطح آب های
خروشان جایی که (پاپیون)سوار بر کلک کوچک خود در دل دریای
پهناور شناور مانده است (که این دیالوگ عالی گفته میشود:آهای
حروم زاده ها من هنوز زنده ام.) می نگرد راوی داستان به تماشاگران
می گوید که پاپیون زنده ماند و بقیه عمرش را آزاد زیست.
و همین مضمون ساده گریختن و زنده ماندن از طریق تصویر
وقایع و حوادثی که شخصیت های محکوم به اسارت در میان دیوارهای
غیر قابل عبور می آفرینند به گونه ای پرداخت میشود که ساختار
فیلم را از نظر سبک در سه بخش متمایز میکند:
بخش مستند گونه اول
بخش ماجراجویی های تاثیر گذار و هیجان دوم
و بخش دوران سالخوردگی در جزیره شیطان در آخر.
در عین حال شفنر در حفظ خروش و پرخاشگری لحن رمان پرآوازه
شاری یر علیه ریاکاری ها بی عدالتی ها و رفتارهای غیر انسانی
حاکم بر سرنوشت آدم و جوامع بشری موفق است اما نه چندان.
شخصیت دگا در فیلم آنقدر خوب و باورپذیر پرداخت شده(توسط
داستین هافمن)که یک سنگینی خاصی در سکانس ها دارد و حتی
شخصیت قهرمان فیلم(استیو مک کوئین) را تحت الشعاع قرار میدهد.
موسیقی دیوانه کننده فیلم نیز بسیار عالی است که حتی آوازه آن
از خود فیلم بیشتر است.
بازی بازیگران عالی هست همان طور که اشاره شد بازی داستین هافمن
فوق العاده است بازی استیو مک کوئین نیز خوب است.
این فیلم شاید از نظر خیلی ها یک فیلم متوسط باشد اما به نظر من یک
شاهکار است زیرا من این فیلم را ندیدم بلکه با آن زندگی کردم.
جزء شاهکارهای سینمای ایران بود که تا به حال دیده بودم.
فیلم از چند داستان مجزا تشکیل شده است که به هم میپیوندند و یک
شاهکار می سازند.
فیلم گذشته از نماهای بصری عالی دارای دیالوگ های عالی نیز هست
که حرف خود را به راحتی بیان میکند.
نماها و موسیقی که روی نماها قرار میگیرد مخصوصا اون قسمتی که
مرد با یک لاستیک در کنار جاده و پشت به دوربین به سمت ناکجاآباد
میدودعالی است.
بازی ها فوق العاده است مخصوصا مهران رجبی که در این فیلم فوق العاده
بازی میکند.
احتمالا بیشتر شما عزیزان این فیلم را ندیده اید اما این شاهکار سینمای ایران
به کارگردانی ایرج کریمی مسیر جدیدی را در سینمای پست مدرن ایران به
راه انداخت که بسیاری از فیلم های پست مدرن سینمای ایران از این فیلم تبعیت
میکنند.
از دیگر کارهای این کارگردان میتوان به چند تار مو نیز اشاره کرد که
آن فیلم نیزبه نوبه خود یک فیلم عالی است.
شخصیت های فیلم آدم هایی ساده با زندگی هایی ساده هستند که مثال هایی
از آنها را در اطراف خود به راحتی پیدا میکنید.
فیلم به نوعی میخواد به تکرار و روزمرگی زندگی بپردازد.
مثلا در اواخر فیلم وقتی فریبا کامران هووی خود را که با او به شمال
آمده ترک میکندو سوار ماشین مهران رجبی که نعش کش هست میشود
مهران رجبی دوباره همان دیالوگ هایی را که در ابتدای فیلم برای یکی
از اشخاص که پدرش مرده زده بود را تکرار میکند.
پایان بندی فیلم نیز با این دیالوگ عالی به پایان میرسد:
(شمال همینه
سفر هم همینه
اصلا زندگی همینه.)
اینم لینک فیلم در imdb
http://www.imdb.com/title/tt0277588/
در آخر باید بگم اگه فیلم رو ندیدی هر جور شده فیلم رو پیدا کن و ببین
وگرنه یک شاهکار سینمایی رو از دست دادی.
فیلم درخشان هنسن (که قبل تر علاقه اش را به موسیقی در فیلم هایش دیده
بودیم) بیش از همه درباره امینم (ستاره موسیقی رپ)است که خودش نقش
اصلی فیلم را بازی کرده است.
هنسن فیلمش را هم زمان با فیلم های دیگری ساخت که موسیقی رپ را
صرفا به دلیل خوش آمدن تماشاگران نوجوان در آنها می گنجاندند و شاید
یکی از دلایل اصلی ساخت چنین فیلمی این باشد که میشود به جای نمایش
معمول و متداول موسیقی ریشه های هر موسیقی را کشف کرد ودر جست جوی
پاسخی برای این پرسش بود که چگونه یک خواننده سفید پوست گوی
سبقت را از سیاه پوستان می رباید و موسیقی آنها را بهتر از خودشان اجرا
می کند.
و همه این اتفاق های خوشایند یا ناخوشایند هستند که ترانه ها و موسیقی های
او را شکل می دهد.
ترانه های بی پروا و معترض به همه چیز.
ساختن فیلم البته بدون حضور امینم غیر ممکن بود.
چرا که بازی در نقش یک خواننده رپ را نمی شود به بازیگران حرفه ای
سپرد.
امینم در فیلم از دل و جان مایه گذاشته و اینطور که در بعضی از مصاحبه
هایش گفته لحظه هایی از فیلم بداهه هستند و در جا آفریده شده اند.
موسیقی فیلم طبعا شنیدنی هست و تصویرهی فیلم به زیباترین شکل
ممکن فیلمبرداری شده اند.
عنوان فیلم گویا اشاره ای است به خیابانی در میشیگان که دیترویت را
از حومه شمالی آن(و عملا ساکنان این دو نقطه را از نظر نژادی)
جدا می کند.
در ادامه فیلم های ماوراء الطبیعه هالیوودی جریانی که از دهه 1970
راه افتاد تا به قول رابین وود آلام آمریکایی پس از جنگ ویتنام و واترگیت
را تسکین معنوی می بخشد.
موجی که بار دیگر در دهه 1990 در قاموس نمایش مادی و آمریکایی جهان
پس از مرگ راه افتاد و در کنستانتین به یکی از نقط اضمحلال . متعفن آن
بدل میشود.
فیلم که به قصد بهره برداری از مفهوم ماوراء الطبیعه جهان پس از مرگ
را همچون رویایی هالیوودی و شبیه کلان شهرهای آمریکایی که به رویایی مردم
دنیا تبدیل شده است بازسازی میکند.
کنستانتین کنسرو تاریخ مصرف گذشته از الگوهای پیشین است.
ریوز اش یادآور ماتریکس است و پیام اخلاقی سیاسی اش یادآور اکشن های سیاسی
دوره ریگان هنگامی که سویه شیطانی بیگانه ای بود که از خارج از مرز می آمد
اینجا نیز شیطان در قاموس چهره ای آمریکای لاتینی به نبرد خیر که در اینجا
آمریکا تداعی میشود می آید.
احتمالا بیشتر شما عزیزان از این فیلم خوشتان آمده اما بعد از خواندن این مطالب
بار دیگر فیلم را به دقت ببینید و با نگاه عمیق تری به آن توجه کنید.
اما از همه اینها گذشته نمیتوان از جلوه های ویژه عالی فیلم و صحنه های نفس گیر فیلم
گذشت.

وای خدای من عجب فیلمی بود!!!
بهترین فیلمی است که تا به امروز در ژانر فاجعه ای دیده ام.
شیوه فیلمبرداری رو دست از ابتدا تا انتهای فیلم باعث شده که احساس شود در دل حوادث
به سر می بری.
در ابتدا فکر میکنی داری یک فیلم متوسط اجتماعی – نوجوانانه مشاهده میکنی که ناگهان
همه چیز تغییر میکند.
یعنی اگر ده – پانزده دقیقه اول فیلم را تحمل کنی غیر ممکن است دیگر از تماشای بقیه
فیلم خودداری کنی.
در طول فیلم به جز چند نما تصویر دقیقی از هیولا نشان داده نمیشود که این امر بر مهیب
بودن و حس ترس بیشتر می افزاید.
فیلم فاقد موسیقی متن است و خط داستانی و نوع فیلمبرداری باعث شده که فیلم وجه مستند
گونه ای پیدا کند.
فیلم دارای اشکالاتی نیز هست مانند اینکه شخصیت ها دو بعدی اند و ماهیت آنها به خوبی
مشخص نیست.
کارگردان (مت ریوز) یک موضوع به شدت کلیشه ای یعنی حمله هیولاها به زمین را در
دست گرفته اما شیوه پرداخت او به شدت بدیع و خوب است و حس خطرو تنشی که در فیلم
وجود دارد از هر فیلمی که تا به امروز دیده ام بیشتر است.
شاید اگر چند ایراد جزئی که در فیلم وجود دارد رفع میشد فیلم فاصله چندانی با یک شاهکار
در ژانر خودش نداشت.
کارکترها در فیلم در عین بی رحمی کارگردان و ناباوردی کشته میشوند و این به دل من
نشست زیرا از فیلم هایی که در آخر همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه خوشم نمیاد
یعنی همون فیلم هندی.
در آخر باید بگم که فیلم مزرعه شبدر شما را به قلب طوفان میبرد و در همان جا رها میکند.
گوستاو سانتائولالا به دو چیز عشق می ورزد، موسیقی راک و فرهنگ لاتین. در سنین نوجوانی، پسرک آرژانتینی به موسیقی آمریکایی از Nat King Cole گرفته تا Beach Boys گوش می داد. زمانی که خودش تصمیم به نوازندگی گرفت، قصد داشت بدون تقلید، از تاثیراتی که گرفته تجلیل کند.
او در این باره می گوید: " تصمیم نداشتم که موسیقی بیتلز را به اسپانیایی اجرا کنم."
گوستاو سانتائولالا تهیه کننده و آهنگ سازی که سبک موسیقی اش ترکیبی است از راک، موسیقی آفریقایی و آمریکای لاتین، متولد سال 1952 در شهر بوینس آیرس در آرژانتین، برنده جایزه اسکار بهترین موسیقی متن برای فیلم "کوهستان بروک بک" در سال 2006 است. در حال حاضر آلبوم های او جزو پرطرفدارترین آلبوم های آمریکای لاتین است.
Brokeback Mountain Theme - Wings
فعالیت حرفه ای او در زمینه موسیقی از سال 1967 در سن 16 سالگی، با نوازندگی در یک گروه آرژانتینی به نام Arco Iris که کارشان ترکیبی از موسیقی راک و موسیقی آمریکای لاتین بود، آغاز شد.
او در سال 1975 از این گروه جدا شد. یک سال پس از آن، در کنار پیانیست و خواننده جوانی به نام Alejandro Lerner و یکی از دوستانش به نام Monica Campins گروهی به نام سولانا (Soluna) را تشکیل دادند و آلبومی به نام Energia Natural را درسال 1977 به بازار عرضه کردند.
پس از آن سانتائولالا به لس آنجلس رفت و با همکاری Anibal Kerpel گروه Wet Picnic را تشکیل داد. او در نقش تهیه کننده کمک های شایانی به گسترش موسیقی "Rock en Español" خارج از آرژانتین، انجام داده است.
سانتائولالا تک نوازی هایش را در سه آلبوم مجزا عرضه کرده، اولین آنها به نام خودش Santaolalla در سال 1982 عرضه شد، که برای اولین بار در آرژانتین، موسیقی دهه 80 را با موسیقی راک تلفیق کرده بود.
آلبوم دوم او به نام Gas در سال 1995 منتشر شد و آخرین آلبوم تک نوازی او Ronroco نام دارد که در اجرای آن از charango (سازی متعلق به آمریکای جنوبی شبیه به عود) استفاده شده است. این آلبوم در 1998 روانه بازار شده است.
تلاش های بی وقفه سانتائولالا، او را به یکی از پیشگامان در زمینه ترکیب موسیقی راک و موسیقی لاتین، که آنرا Rock en Español" می نامند، تبدیل کرد.
21 Grams - When our wings ar cut, can we still fly
در سال 2003 آلبوم (Un D'A Normal (A Normal Day، به معنی یک روز معمولی، پنج جایزه از جشنواره موسیقی لاتین را به خود اختصاص داد، و فروشش در آمریکا از دیگر آلبوم های اسپانیایی پیشی گرفت.
اواخر دهه 90 او فعالیتش را بر روی موسیقی فیلم متمرکز کرد، از میان آنها می توان به فیلم های "21 گرم" ، "خاطرات یک موتورسوار" و نیز "کوهستان بروک بک " اشاره کرد که علاوه بر جایزه اسکار بهترین موسیقی متن فیلم سال 2006، یکی از آهنگ های این آلبوم به نام "عشقی که هیچوقت کهنه نخواهد شد" جایزه گوی طلایی بهترین آهنگ اریجینال سال را نیز به خود اختصاص داد.
در حال حاضر، علاوه بر موسیقی فیلم، او تهیه کنندگی آلبوم های مختلف موسیقی را نیز به عهده می گیرد.
راستی اگه هیچکدوم از آهنگ ها رو دانلود نمیکنید حتما این آهنگ
که برای فیلم بابل هست رو دانلود کنید شاهکاره:
http://www.4shared.com/file/18606638/7cf6d70e/Babel_wwwiransoundtrackcom_.html

یک فیلم کوئنی خوب این ژانر کوئنی یعنی کمدی سیاه رو نمیشه با ژانر های دیگه
مقایسه کرد.
فیلم روند بسیار خوبی دارد با یک داستان بسیار خوب.
بر خلاف صحنه های برفی و یخ زده و سرد فیلم در تک تک صحنه های فیلم یک
شور و هیجان و گرمیخاصی احساس میشود.
فیلم دارای فضایی به شدت مرگبار و خشن است.
کاراکتر پردازی در فیلم بسیار عالی میباشد به طوری که حتی به کارکتر های فرعی
نیز بسیار پرداخته که شاید در بعضی اوقات بی معنی میشود.
فضای خشن و کمدی سیاه کوئن ها در سراسر فیلم سایه افکنده است.
بازی بازیگران فوق العاده میباشد و موسیقی نیز در اوج میباشد.
بازگشت به شکل و قالب فیلم های اولیه که نشان دهنده تسلط و توانایی کوئن ها در آمیزش
ترس و طنز و رسیدن به گروتسکی شخصی است.
در فارگو از سبک گرایی و به بازی گرفتن قراردادهای ژانری تشنه خون(ساخته خود کوئن ها)
خبری نیست ولی در عوض نوعی شکل ضد نمایشی و بی روح انتخاب شده که به خوبی حس فضای سرد و مرگبار فیلم را القا میکند.
انتخاب مک دورمند برای ایفا نقش زنی باردار که عملا ارز انجام هر گونه کنش فیزیکی ناتوان
است برای تشدید این حس غیر نمایشی فیلم بوده است.
اما نمیدانم چه چیز مانع شده تا این فیلم بسیار عالی تبدیل به یک شاهکار نشود؟ شاید
هم برعکس این باشد یعنی فیلم شاهکار است اما بسیار عالی نیست ولش کن فیلم کوئنی است.




